![]() |
![]() |
|
| دارم از تو می نویسم، که نگی دوست ندارم |
|
سلام دوستان عزيزم... امروز ميخوام با يه شعر خيلي خيلي قشنگ از فروغ وبلاگ رو به روز كنم كه خودم از اين شعر خيلي خاطره دارم ... در ضمن اين شعر هم تقديم ميكنم به دوست خوبم حديث خانم ... و جاء داره همين جا بابت لطفي كه به وبلاگم داره ازش تشكر كنم اميدوارم شما و حديث خانم هم مثل من از اين شعر خوشتون بياد ... خاطرات باز در چهرهي خاموش خيال خنده زد چشم گناه آموزت باز من ماندم و در غربت دل حسرت بوسهي مستي سوزت باز من ماندم و يك مشت هوس باز من ماندم و يك مشت اميد ياد آن پرتو سوزندهي عشق كه زچشمت به دل من تابيد باز در خلوت من دست خيال صورت شاد ترا نقش نمود برلبانت هوس مستي ريخت در نگاهت عطش طوفان بود ياد آنشب كه ترا ديدم و گفت دل من با دلت افسانهي عشق چشم من ديد در آن چشم سياه نگهي تشنه و ديوانهي عشق ياد آن بوسه كه هنگام وداع برلبم شعلهي حسرت افروخت ياد آن خندهي بيرنگ و خموش كه سراپاي وجودم را سوخت رفتي و در دل من ماند بجاي عشقي آلوده به نوميدي و درد نگهي گمشده در پردهي اشك حسرتي يخ زده در خندهي سرد آه اگر باز بسويم آيي ديگر از كف ندهم آسانت ترسم اين شعلهي سوزندهي عشق آخر آتش فكند بر جانت
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 19:18 توسط محمد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام دوستان عزیزم . من محمد هستم . تنهاترین مردام . شما هر شعری که می خواهید به من توو نظر بگید. از اینکه به من سر زدید خیلی خوشحال شدم. خدانگهدار.
|
|
RSS
|