![]() |
![]() |
|
| دارم از تو می نویسم، که نگی دوست ندارم |
سلام دوستان عزیزم ... اینم ادامه شعر گله یار دل آزار که بهتون قول داده بودم
چند صبح آيم و از خاك درت شام روم از سركوي تو خود كام به نـــاكم روم صد دعــا گويم و آزرده به دشنـام روم از پيات آيم و با من نشوي رام روم دور ددور از تو من تيره سرانجام روم نبود زهره كه همراه تو يك گـام روم كس چرا اين هم سنـــگين دل و بدخو مزن جان من اين روشي نيســـــت كه نيكو باشد از چه با من نشوي يار چه ميپرهيزي يار شو با من بيمـــار چــه ميپرهيزي چيست مانع ز من زار چه ميپرهيزي بگشا لعل شكــــربــــا چــه ميپرهيزي حرف زن اي بت خونخوار چه ميپرهيزي نه حديثي كنــي اظهــــار چــــه ميپرهيزي كه تو را گفت به ارباب وفـــــا حـــرف مزن چين بر ابر و زن و يك بار به ما جرف مزن درد من كشته شــــمشير بلا ميداند سوز مـن سوخـــتهي داغ جـفا مــيداند مسكنم ساكن صـحراي فنا ميداند همهكس حال من بي سروپا مـيداند پاكبازم همه كس طـور مـرا ميداند عاشقي همچو منات نيسـت خـدا مــيداند چارهي من كن و مــگذار كـــه بيچاره شوم سرخود گــيــرم و از كـــوي تـو آواره شوم از سركوي تو با ديده تر خـــواهم رفت چهره آلـوده به خوناب جگر خواهم رفت تا نظر ميكني از پيش نظر خـــواهم رفت گر نرفتـم ز درت شام، سـحر خواهم رفت نه كه اين بار چو هر بار دگــر خواهم رفت نيست بـاز آمدنم بـــاز اگـــــر خـــواهم رفت از جـــفاي تـــو مـــــن زار چــــو رفتم، رفتم لطف كن لطف كه اين بار چـــــو رفتم، رفتم چند در كوي تو با خـــاك بــــرابر باشم چـــــند پامــــال جـــفاي تو ستمگر باشم چند پيش تو، به قدر از همــه كمتر باشم از تــو چند اي بت بـــدكيش مـــــكدر باشم ميروم تا به سجـــود بت ديگر باشم باز اگــر سجده كنم پيش تو كافر باشم خود بگو كه از تو كشم نـــاز و تغافــل تا كي طاقتم نيست كه از اين بيش تحــــمــل تا كي سبزه دامن نسرين تــو را بنــــد ه شوم ابـــتداي خــــط مشكين تو را بنده شـوم چين بر ابروزدن و كين تو را بنده شوم گره ابروي پـــــرچـين تو را بنده شـوم حرف ناگفتن و تمكين تــو را بنده شوم طرز محبوبي و آييــن تو را بنده شـوم الله، الله، ز كه ايــن قـــــاعـــــده اندخـــــتهاي كيست استاد تــو ايــنهــــا ز كه آموختـــــهاي اين همه جور كه مـن از پي هم ميبينم زود خود را به سـر كـوي عدم مـيبينم ديگران راحت و مـن اين همه غم ميبينم همهكس خرم و مـــن درد و الــــم مـيبينم لطف بسيار طمــــع دارم و كــم ميبينم هستم آزرده و بسـيــــار ستـــم مـيبينم خرده بر حرف درشـــــت مــــن آزرده مگير حرف آزرده درشتانه بــــود، خـــــرده مگير آنچنان باش كه من از تو شكايت نكنم از تو قطع طمع لـــطف و عنايت نـكنم پيش مـــردم زجـــفاي تو حــكايت نكنم همه جا قصهي درد تــــو روايت نـكنم ديگر اين قصــــه بي حد و نهايت نكنم خويش را شهره هر شــهر و ولايت نـكنم خوش كني خاطر وحشي به نگاهي سهل است سوي تو گوشهي چشمي ز تو گاهي سهل است
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 16:48 توسط محمد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام دوستان عزیزم . من محمد هستم . تنهاترین مردام . شما هر شعری که می خواهید به من توو نظر بگید. از اینکه به من سر زدید خیلی خوشحال شدم. خدانگهدار.
|
|
RSS
|