![]() |
![]() |
|
| دارم از تو می نویسم، که نگی دوست ندارم |
سلام دوستان عزیزم . شاید این حرف ها رو بزنم شاید خیلی از دوستان بگن مارو مسخره کردی هی میری هی میای . ولی اینبار دیگه میخوام برم دیگه هم نمیخوام برگردم ، شاید یه شب تا صبح طول کشید تا این تصمیم رو گرفتم و به هیچ قیمت نمیخوام تو این تصمیمی که گرفتم شک کنم . اینجا از همه دوستای خیلی خوبم خداحافظی میکنم و از فاطمه ی عزیزم هم معذرت ، شاید دروغ گفتم نتونستم واست یه دوست خوب باشم . همیشه فکر میکردم خیلی قویم ولی فاطمه از همه دنیا من ضعیف ترم . ببخش . و از رضای عزیزم هم تشکر میکنم ، آره رضا جون سومی رو انتخاب کردم ..... ببخش که این چند وقته سرت رو درد اوردم .
سرنوشت من همون جزيره بودم خاكي و صميمي و گرم واسه عشق بازيه موجها قامتم يه بستر نرم يه عزيز دردونه بودم پيش چشم خيسه موجها يه نگين سبز خالص روي انگشتر دريا تا كه يك روز تو رسيدي توي قلبم پا گذاشتي غصههاي عاشقي رو تو وجودم جا گذاشتي زير رگبار نگاهت دلم انگار زير و رو شد براي داشتن عشقت همه جونم آرزو شد تو نفس كشيدي انگار نفسم بريد تو سينه ابر و باد و دريا گفتن حس عاشقي همينه اومدي تو سرنوشتم بي بهونه پا گذاشتي اما تا قايقي اومد از من و دلم گذشتي رفتي با قايق عشق سوي روشني فردا من و دل اما نشستيم چشم به راهت لب دريا ديگه تو خاك وجودم نه گلي هست نه درختي لحظههاي بي تو بودن ميگذره اما به سختي دل تنها و غريبم داره اين گوشه ميميره ولي حتي وقت مردن باز سراغت رو ميگيره ميرسه روزي كه ديگه قَرّه دريا ميشه خونم اما تو درياي عشقت باز يه گوشهاي ميمونم
خداحافظ بچه ها . دلم واستون خیلی تنگ میشه . بالاخره دل تنگی هم بخشی از زندگیه . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 12:51 توسط محمد |
|
|
سلام دوستان عزیزم . امروز میخوام وبلاگ رو آپ کنم. بالاخره بعد ۲ هفته شعری رو که ارزش فاطمه ی عزیزم رو داره پیدا کردم، از قدیم گفتن جوینده یابنده است. این شعر خیلی خیلی قشنگ رو تقدیم میکنم بهش و بهش میگم که خیلی دوسسسسسسسش دارم . به خاطر بسپار اگر كه دل سوختهاي با تو غريبه نيستم كه با تو بغض عشق را غزل غزل گريستم مرا به خاطر بسپار لحظه به لحظه ، خط به خط درستيه مرا ببين در اين زمانهي غلط حقيقت مرا ببين در اين زمانهي غلط خوب مرا نگاه كن تو اي تمام ديدنم خوبم اگر يا كه بدم ، دروغ نيستم منم مرا كه پشت پا زدم به راه و رسم روزگار اگر كه عاشقي و يار مرا به خاطر بسپار اگر كه دل سوختهاي با تو غريبه نيستم كه با تو بغض عشق را غزل غزل گريستم مرا به خاطر بسپار لحظه به لحظه، خط به خط حقيقت مرا ببين در اين زمانهي غلت در آستانهي سفر پشت نگاه بدرغه گريه نكن نگاه كن مرا به خاطر بسپار سر همان كوچهي سبز كه ميرسد به انتظار من ايستادهام هنوز ، مرا به خاطر بسپار اگر كه دل سوختهاي با تو غريبه نيستم كه با تو بغض عشق را غزل غزل گريستم مرا به خاطر بسپار لحظه به لحظه، خط به خط درستيه مرا ببين در اين زمانهي غلت حقيقت مرا ببين در اين زمانهي غلت
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 16:30 توسط محمد |
|
|
سلام دوستان عزیزیم ... امروز میخوام با یه شعر خیلی خیلی زیبا وبلاگ رو آپ کنم . که این شعر خیلی زیبا به انتخاب خواهرم بوده !!! درسته که یه خواهر واقعی نیست ولی مثل یه خواهر واسم ارزش داره. امیدوارم که خوشتون بیاد و این شعر رو تقدیم میکنم به دوستان خیلی خوبم : حدیث ، فاطمه و رضا و به خود خواهرم آنا جان.حالا دیگه وقت خداحافظی رسیده . نمیگم خداحافظ که زود برگردم . خیلی دوستون دارم .
انتظار تو فقط مال منه سهم من از تو افسوس ترو نداشتنه همه با هم ديگه هستن همه خيليا رو دارن يكي هست كه وقت گريه سر رو شونههاش بزارن ولي من از همه دنيا ترو داشتم، ترو داشتم وقتي گريه ميكردم سر رو شونت ميذاشتم همه تنهائيامون مال هم بود ، مال هم بود هرچي باهم ديگه بوديم ، واسه من خيلي كم بود انتظار تو فقط مال منه سهم من از تو افسوس ترو نداشتنه داشتنه تو قوت پرواز براي اين بال شكسته است بودن تو جرات لبخند صداي اين لبهاي بسته است دارم از عطش ميميرم ، ابر من كجا ميباري ؟ تن من خشكيد و پوسيد تو به سبزهها ميباري انتظار تو فقط مال منه سهم من از تو افسوس ترو نداشتنه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم شهریور 1385ساعت 17:37 توسط محمد |
|
|
سلام دوستان عزيزم ، امروز ميخوام با يك شعر زيبا وبلاگ رو آپ كنم . و اين شعر خيلي زيبا رو هم تقديم ميكنم به فاطمه خانم دوست خوبم از خدا ميخوام كه هرچي سريعتر مشكلات زندگيش رو حل كنه و زندگي هميشه براش روال عادي داشته باشه. خدا خدايم ، خدايم آه اي خدايم صدايت ميزنم ، بشنو صدايم شكنجهگاه اين دنياست جايم به جرم زندگي اين شد سزام آه اي خدايم بشنو صدايم مرا بگذار با اين ماجرايم نميپرسم چرا اين شد سزايم آه اي خدايم بشنو صدايم گلويم مانده از فرياد و فرياد ندارد كز غم مرگ صدا را به بغض در نفس پيچيده سوگند به گلهاي به خون غلتيده سوگند به مادر سوگوار جاودانه سوگند كه داغ نوجوانان ديده سوگند خدايا حادثه در انتظار است به سو باد وحشي در گذار است به فكر قتل عام لالهها باش كه خواب گل به گل پا بوس خار است خدايم اي پناه لحظههايم صدايت ميزنم تا گريههايم صدايت ميزنم بشنو صدايم الهي در شب قبرم بسوزان ولي مهتاج نامردان نگردان عطا كن دست بخشش همتت را خجل از روي محتاجان نگردان الهي كيفرم را ميپذيرم كه از تو ذات خود را پس بگيرم كمك كن تا كه با ناحق نسازم براي عشق و آزادي بميرم خدايم اي پناه لحظههايم صدايت ميزنم با گريههايم صدايت ميزنم بشنو صدايم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 18:5 توسط محمد |
|
|
سلام دوستان عزيزم... امروز ميخوام با يه شعر خيلي خيلي قشنگ از فروغ وبلاگ رو به روز كنم كه خودم از اين شعر خيلي خاطره دارم ... در ضمن اين شعر هم تقديم ميكنم به دوست خوبم حديث خانم ... و جاء داره همين جا بابت لطفي كه به وبلاگم داره ازش تشكر كنم اميدوارم شما و حديث خانم هم مثل من از اين شعر خوشتون بياد ... خاطرات باز در چهرهي خاموش خيال خنده زد چشم گناه آموزت باز من ماندم و در غربت دل حسرت بوسهي مستي سوزت باز من ماندم و يك مشت هوس باز من ماندم و يك مشت اميد ياد آن پرتو سوزندهي عشق كه زچشمت به دل من تابيد باز در خلوت من دست خيال صورت شاد ترا نقش نمود برلبانت هوس مستي ريخت در نگاهت عطش طوفان بود ياد آنشب كه ترا ديدم و گفت دل من با دلت افسانهي عشق چشم من ديد در آن چشم سياه نگهي تشنه و ديوانهي عشق ياد آن بوسه كه هنگام وداع برلبم شعلهي حسرت افروخت ياد آن خندهي بيرنگ و خموش كه سراپاي وجودم را سوخت رفتي و در دل من ماند بجاي عشقي آلوده به نوميدي و درد نگهي گمشده در پردهي اشك حسرتي يخ زده در خندهي سرد آه اگر باز بسويم آيي ديگر از كف ندهم آسانت ترسم اين شعلهي سوزندهي عشق آخر آتش فكند بر جانت
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 19:18 توسط محمد |
|
سلام دوستان عزیزم ... اینم ادامه شعر گله یار دل آزار که بهتون قول داده بودم
چند صبح آيم و از خاك درت شام روم از سركوي تو خود كام به نـــاكم روم صد دعــا گويم و آزرده به دشنـام روم از پيات آيم و با من نشوي رام روم دور ددور از تو من تيره سرانجام روم نبود زهره كه همراه تو يك گـام روم كس چرا اين هم سنـــگين دل و بدخو مزن جان من اين روشي نيســـــت كه نيكو باشد از چه با من نشوي يار چه ميپرهيزي يار شو با من بيمـــار چــه ميپرهيزي چيست مانع ز من زار چه ميپرهيزي بگشا لعل شكــــربــــا چــه ميپرهيزي حرف زن اي بت خونخوار چه ميپرهيزي نه حديثي كنــي اظهــــار چــــه ميپرهيزي كه تو را گفت به ارباب وفـــــا حـــرف مزن چين بر ابر و زن و يك بار به ما جرف مزن درد من كشته شــــمشير بلا ميداند سوز مـن سوخـــتهي داغ جـفا مــيداند مسكنم ساكن صـحراي فنا ميداند همهكس حال من بي سروپا مـيداند پاكبازم همه كس طـور مـرا ميداند عاشقي همچو منات نيسـت خـدا مــيداند چارهي من كن و مــگذار كـــه بيچاره شوم سرخود گــيــرم و از كـــوي تـو آواره شوم از سركوي تو با ديده تر خـــواهم رفت چهره آلـوده به خوناب جگر خواهم رفت تا نظر ميكني از پيش نظر خـــواهم رفت گر نرفتـم ز درت شام، سـحر خواهم رفت نه كه اين بار چو هر بار دگــر خواهم رفت نيست بـاز آمدنم بـــاز اگـــــر خـــواهم رفت از جـــفاي تـــو مـــــن زار چــــو رفتم، رفتم لطف كن لطف كه اين بار چـــــو رفتم، رفتم چند در كوي تو با خـــاك بــــرابر باشم چـــــند پامــــال جـــفاي تو ستمگر باشم چند پيش تو، به قدر از همــه كمتر باشم از تــو چند اي بت بـــدكيش مـــــكدر باشم ميروم تا به سجـــود بت ديگر باشم باز اگــر سجده كنم پيش تو كافر باشم خود بگو كه از تو كشم نـــاز و تغافــل تا كي طاقتم نيست كه از اين بيش تحــــمــل تا كي سبزه دامن نسرين تــو را بنــــد ه شوم ابـــتداي خــــط مشكين تو را بنده شـوم چين بر ابروزدن و كين تو را بنده شوم گره ابروي پـــــرچـين تو را بنده شـوم حرف ناگفتن و تمكين تــو را بنده شوم طرز محبوبي و آييــن تو را بنده شـوم الله، الله، ز كه ايــن قـــــاعـــــده اندخـــــتهاي كيست استاد تــو ايــنهــــا ز كه آموختـــــهاي اين همه جور كه مـن از پي هم ميبينم زود خود را به سـر كـوي عدم مـيبينم ديگران راحت و مـن اين همه غم ميبينم همهكس خرم و مـــن درد و الــــم مـيبينم لطف بسيار طمــــع دارم و كــم ميبينم هستم آزرده و بسـيــــار ستـــم مـيبينم خرده بر حرف درشـــــت مــــن آزرده مگير حرف آزرده درشتانه بــــود، خـــــرده مگير آنچنان باش كه من از تو شكايت نكنم از تو قطع طمع لـــطف و عنايت نـكنم پيش مـــردم زجـــفاي تو حــكايت نكنم همه جا قصهي درد تــــو روايت نـكنم ديگر اين قصــــه بي حد و نهايت نكنم خويش را شهره هر شــهر و ولايت نـكنم خوش كني خاطر وحشي به نگاهي سهل است سوي تو گوشهي چشمي ز تو گاهي سهل است
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 16:48 توسط محمد |
|
|
سلام دوستان عزيزم
كسي كه ميره بالاخره بر ميگرده
گله يار دل آزار اي گل تازه كه بويي ز وفا نيست تورا خبر از سرزنش خار جفا نيست تو را رحم بر بلبل بي برگ و نوا نيست تو را التفاتي به اسيران بلا نيست تو را ما اسير غم و اصلا غم ما نيست تو را با اسير غم خود رحم چرا نيست تو را فارغ از عاشق غمناك نميبايد بود جان من اين همه بيباك نميبايد بود همچو گل چند به روز همه خندان باشي همره غير به گلگشت گلستان باشي هر زمان با دگري دست و گريبان باشي زآن بينديش كه از كرده پشيمان باشي جمع با جمع نباشند و پريشان باشي ياد حيراني ما آري و حيران باشي ما نباشيم كه باشد كه جفاي تو كشد به جفا سازد و صد جور براي تو كشد شب به كاشانه اغيار نميبايد بود غير را شمع شب تا ر نميبايد بود همهجا با همه كس يار نميبايد بود يار اغيار دل آزار نــميبايــد بود تشنه خون من زار نميبايد بود تا به اين مرتبه خونخوار نميبايد بود من اگر كشته شوم باعث بدنامي توست موجب شهرت بيباكي وخودكامي توست ديگري جز تو مرا اين همه آزار نكرد جز تو كس در نظر خلق مرا خار نكرد آنچه كردي تو به من هيچ ستمكار نكرد هيچ سنگين دل بيدادگر اين كار نكرد اين ستمها دگري با من بيمار نكرد هيچ كس اين همه آزار من زا نكرد گر ز آزردن من هست غرض مردن من مردم ، آزار مكش از پي آزردن من جان من سنگدلي، دل به تو دادن غلط است بر سر راه تو چون خاك فتادن غلط است چشم اميد به روي توگشادن غلط است روي پرگرد به راه تو نهادن غلط است رفتن اولاست زكوي تو ، ستادن غلط است جان شيرين به تمناي تو دادن غلط است تو نه آني كه غم عاشق زارت باشد چون شود خاك بر آن خاك گذارت باشد مدتي هست كه حيرانم و تدبيري نيست عاشق بيسر و سامانم و تدبيري نيست از غمت سر به گريبانم و تدبيري نيست خون دل رفته به دامانم و تدبيري نيست از جفاي تو بدينسانم و تدبيري نيست چه توان كرد پشيمانم و تدبيري نيست شرح ماندگي خود به كه تقـرير كنم عاجزم من چـــيست چــه تدبـير كنم نخل نو خيز گلستان جهان بسيار است گل اين باغ بسي، سرو روان بسيار است جان من همچو تو غارتگر بسيار است ترك زرين كمر موي ميان بسيار است با لب همچو شكر تنگ دهان بسيار است نه كه غير از تو جواني است، جوان بسيار است ديگري اين همه بيداد به عاشق نكنـــد قصـــــد آزردن ياران مـــــوافق نكنـــد مدتي شد كه در آزري و ميداني تو به كمند تو گرفتارم و ميداني تو از غم عشق تو بيمارم ميداني تو داغ عشق تو به جان دارم و ميداني تو خون دل از مژه ميبارم و ميداني تو از براي تو چنين زارم و ميداني تو از زبان تو حـــــديثي نشـــنودم هرگـــــز از تو شرمنده يــك حرف نبـــودم هرگــــز مكن آن نوع كه آزرده شوم از خويت دست بر دل نهم و پا كشم از كويت گوشهاي گيرم و من بعد نيايم سويت نكنم بار دگــر ياد قــد دلــجويت ديده پوشم ز تماشاي رخ نيكويت سخني گويم و شرمنده شوم از رويت بشنو پند و مكن قـــصد دل آزرده خويش ورنه بسيار پشيمان شوي از كرده خويش و باز هم مثل هميشه ... دوستان اين شعر ادامه داره ... ادامه اين شعر رو در پست بعدي در اختيار شما ميذارم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 14:39 توسط محمد |
|
|
سلام دوستان عزیزم . من امروز دارم آخرین مطلب وبلاگم رو می نویسم . شاید دیگه هیچکدوم از شما عزیزانو نبینم . فقط این دوران وبلاگ نویسی، فکر کنم بهترین دوران زندگی من بود؛ چون دوستان خیلی خوبی پیدا کردم ، خیلی خوب . ولی حیف که خیلی زود ازشون جدا شدم . اگه خوبی بدی چیزی از من دیدید حلال کنید . همیشه دوستون دارم ، دوستش دارم و خواهم داشت . این ۲ بیت شعری رو که می نویسم شاید واسه آخرین بار باشه که شعر می گم ، به چه عشقی شعر بگم ؟؟؟ دوستدار همیشگی شما : محمد آرزو دارم که دل جایی گرفتارت کند با حریف تند خویــی همــسر و یارت کند یک شبی آید به خوابت بعد چندین انتظار دل تپیدن های شوق ازخواب بیدارت کند
|